12:50 - 1405/07/14
کد خبر: 86282879

رتبه یک کنکور تجربی: مسیر، مهم‌تر از مقصد است

۲۱ مهر ۱۴۰۳، ۱۵:۵۲
کد خبر: 85625529
رتبه یک کنکور تجربی: مسیر، مهم‌تر از مقصد است

همدان-ایرنا- برای آرش محمدی، رتبه یک کنکور تجربی ۱۴۰۵ پایان یک مسیر نبود، بلکه اثبات یک فرآیند بود؛ فرآیندی که در آن مدیریت اشتباهات، اضطراب‌ها و ابزارهای روزمره، مسیر رسیدن به مقصد را ساختند. او کنکور را نه رقابتی برای پیروزی، بلکه مسیری برای یادگیری واقعی می‌دید.

به گزارش ایرنا، چند دقیقه‌ای بیشتر نگذشته بود که اضطراب ماه‌های گذشته، جای خود را به ناباوری داد؛ گوشی تلفن همراه کنار دستش بود و چشم‌های آرش محمدی به صفحه دوخته شده بود، جایی که رییس سازمان سنجش اسامی رتبه‌های برتر کنکور را اعلام می‌کرد، او مثل هزاران داوطلب دیگر منتظر شنیدن نتیجه بود، اما انتظار نداشت نام خودش را در بالاترین نقطه فهرست علوم تجربی بشنود.

ناگهان صدای اعلام نامش آمد؛ «آرش محمدی».

همه‌چیز برای چند لحظه از حرکت ایستاد، خودش می‌گوید «پریدم هوا» و بی‌اختیار خودم را به مادر رساندم.

مادر اما پیش از آنکه معنای اشک‌های پسرش را بفهمد، نگران شد؛ اشک، در آن لحظه برای مادر می‌توانست نشانه یک شکست باشد، نشانه نتیجه‌ای که ماه‌ها برایش انتظار کشیده بودند و حالا خلاف انتظار از آب درآمده است.

اما چند ثانیه بیشتر طول نکشید. آرش گفت: «رتبه یک شدم.»

نگرانی مادر فرو ریخت؛ جای آن را اشک شوق گرفت و مادر و پسر یکدیگر را در آغوش گرفتند.

پدر اما آنجا نبود. آرش تلفنی خبر را به او رساند و پدر، میان خوشحالی و ناباوری، خواست خودش نتیجه را ببیند؛ گویی رتبه یک شدن فرزندشان آن‌قدر بزرگ بود که شنیدن خبر به تنهایی برای باور کردنش کافی نبود.

این، قاب نخست قصه آرش محمدی است؛ دانش‌آموز دبیرستان علامه حلی یک همدان و مدارس استعدادهای درخشان که حالا نامش در صدر رتبه‌های کنکور تجربی ۱۴۰۵ قرار گرفته است؛ اما روایت او از این رتبه، با آنچه در روزهای پس از اعلام نتایج درباره رتبه‌های برتر ساخته می‌شود، تفاوت دارد.

او از یک سال بی‌وقفه و بدون خستگی حرف نمی‌زند؛ از ساعت مطالعه‌ای که همیشه یک عدد ثابت داشته باشد هم نمی‌گوید و قرار نیست موفقیتش را به نام یک موسسه آموزشی ثبت کند.

روایت آرش، بیشتر از آنکه داستان «بیشتر خواندن» باشد، داستان درست انتخاب کردن و ادامه دادن است.

پشت رتبه یک، خانواده‌ای که در قاب کارنامه دیده نمی‌شوند.

نام آرش روی کارنامه یک نفر است، اما خودش نخستین روایتگر کسانی است که پشت این نام ایستاده‌اند.

پدرش دکترای اصلاح نژاد دام دارد و کارمند است و مادرش دانش‌آموخته روان‌شناسی و خانه‌دار.

با این حال، وقتی از خانواده حرف می‌زند، مدرک و عنوان شغلی آنها موضوع اصلی نیست؛ چیزی که برجسته می‌کند، حمایت و همراهی آنها در ماه‌هایی است که کنکور آرام‌آرام به مرکز زندگی خانواده تبدیل شده بود.

رتبه یک شدن در یک کارنامه ثبت می‌شود، اما فشار رسیدن به آن در کارنامه دیده نمی‌شود؛ شب‌هایی که باید به دانش‌آموز اجازه داد خسته باشد، صبح‌هایی که باید او را برای ادامه مسیر آماده کرد و روزهایی که نتیجه یک آزمون می‌تواند حال یک نوجوان را زیر و رو کند.

آرش این مسیر را متعلق به خودش نمی‌داند؛ خانواده، معلم‌ها و دوستان را بخشی از آن می‌داند. او برای رتبه یک شدن، ساعتش را پر نکرد؛ مسیرش را پیدا کرد.

در سال‌هایی که ساعت مطالعه به یکی از مهم‌ترین معیارهای موفقیت کنکوری‌ها تبدیل شده است، آرش عدد مشخصی ارائه نمی‌دهد.

ساعت مطالعه‌اش ثابت نبوده؛ روزی بیشتر، روزی کمتر، برنامه متناسب با شرایط تغییر می‌کرد، اما یک چیز ثابت می‌ماند: درس خواندن متوقف نمی‌شد.

همین‌جا روایت آرش از کلیشه «رتبه برتر» فاصله می‌گیرد.

او نمی‌گوید اگر می‌خواهید رتبه یک شوید، باید چند ساعت درس بخوانید، نسخه‌ای که ارائه می‌کند، پیچیده‌تر و در عین حال واقعی‌تر است؛ باید بفهمید کجا هستید، چه چیزی را بلد نیستید و برای رسیدن به نقطه بعدی چه کاری لازم است.

وقتی از نخستین عامل موفقیتش می‌پرسیم، پاسخ شاید برای فضای رقابتی کنکور غیرمنتظره باشد: «لطف و عنایت خدا.»

بعد از آن، آدم‌ها وارد روایتش می‌شوند؛ کسانی که در این مسیر با آنها آشنا شده و هرکدام بخشی از راه را برایش هموار کرده‌اند.

در بازار داغ تبلیغات، آرش نام یک موسسه را بالا نمی‌برد.

اعلام نتایج که تمام می‌شود، مسابقه دیگری آغاز می‌شود؛ مسابقه موسسات آموزشی برای نسبت دادن موفقیت رتبه‌های برتر به کلاس، آزمون یا پکیج خود.

اما آرش محمدی در این بازی، نامی را پررنگ نمی‌کند.

او معتقد است موسسات آموزشی در حوزه‌های مختلف توانایی‌های متفاوت دارند، ممکن است یک مجموعه در آموزش یک درس قوی‌تر باشد، مجموعه‌ای دیگر آزمون بهتری برگزار کند و موسسه‌ای دیگر منابع آموزشی مناسبی در اختیار دانش‌آموز قرار دهد.

بنابراین، از نگاه او، اشتباه از جایی آغاز می‌شود که دانش‌آموز تصور کند باید تمام مسیر را به یک موسسه بسپارد. انتخاب باید از نیاز آغاز شود.

اگر دانش‌آموز در یک درس مشکل دارد، کلاس می‌تواند کمک‌کننده باشد؛ اگر در درسی توانایی مطالعه مستقل دارد، چرا باید زمان خود را با کلاس اضافی پر کند؟

آرش در واقع یک سؤال مهم را به جای داوطلبان مطرح می‌کند: آیا ما کلاس را برای نیاز خودمان انتخاب می‌کنیم یا نیازمان را با تبلیغات کلاس‌ها تعریف می‌کنیم؟

کلاس کنکور در روایت آرش، وسیله است نه علت. او کلاس کنکور را نفی نمی‌کند؛ اما آن را به جای دانش‌آموز نمی‌نشاند و می گوید: معلم می‌تواند مبحثی را روشن کند، مسیر حل یک سؤال را نشان دهد یا گره یک درس را باز کند؛ اما بعد از تمام شدن کلاس، هنوز یک نفر باید پشت میز بنشیند، کتاب را باز کند، تمرین کند، تست بزند و اشتباهاتش را دوباره ببیند.

از نگاه آرش، هیچ کلاسی نمی‌تواند جای مطالعه شخصی را بگیرد و این نگاه، مرز میان آموزش و یادگیری را روشن می‌کند؛ آموزش را می‌توان خرید، اما یادگیری همچنان نیازمند تلاش خود دانش‌آموز است.

شاید به همین دلیل است که او حاضر نیست رتبه یک خود را محصول یک کلاس بداند.

رتبه یک هم پشت نتیجه آزمون مضطرب می‌شد

تصویر رتبه یک، تصویر دانش‌آموزی همیشه موفق و آرام است که در آزمون‌ها همیشه صدرنشین می‌شود، اما آرش این تصویر را کامل نمی‌کند.

او از اضطراب آزمون‌ها می‌گوید؛ از لحظه‌ای که آزمون تمام می‌شد و نتیجه هنوز نیامده بود، از نگرانی اینکه عملکردش چگونه بوده و چه رتبه‌ای به دست خواهد آورد.

این شاید یکی از واقعی‌ترین بخش‌های داستان او باشد؛ رتبه یک هم منتظر نتیجه بوده، می‌ترسیده و رتبه یک هم آزمون‌هایی داشته که نتیجه‌شان مطابق انتظارش نبوده است، اما آزمون برای او حکم دادگاه نداشت.

حکم صادر نمی‌کرد که موفقی یا شکست خورده‌ای؛ فقط نشان می‌داد کجای مسیر نیاز به اصلاح دارد.

پاسخ غلط، اگر تحلیل شود، شکست نیست

آرش بعد از آزمون فقط دنبال عدد نبود، می‌خواست بداند سؤال غلط را چرا غلط زده است؛ چون مطلب را نمی‌دانسته؟ بی‌دقتی کرده؟ زمان کم آورده؟ یا روش حل را اشتباه انتخاب کرده است؟

همین تفاوت کوچک، آزمون را برای او از یک رقابت به یک ابزار تشخیصی تبدیل کرده بود.

گاهی یک نتیجه نامطلوب می‌توانست بیشتر از یک نتیجه خوب به او اطلاعات بدهد؛ چون ضعف‌هایی را آشکار می‌کرد که اگر پنهان می‌ماندند، شاید روز کنکور خودشان را نشان می‌دادند.

در این نگاه، شکست واقعی زمانی اتفاق می‌افتد که دانش‌آموز از اشتباه خود چیزی یاد نگیرد.

گوشی روی میز ماند؛ اما حواس آرش را با خود نبرد

گوشی همان وسیله‌ای بود که در روز اعلام نتایج کنار دست آرش قرار داشت؛ وسیله‌ای که در ماه‌های کنکور بارها موضوع تصمیم‌گیری او شده بود.

تابستان سال یازدهم به دوازدهم، تصمیم گرفته بود گوشی را کنار بگذارد؛ آن‌قدر دور که دسترسی‌اش به آن محدود شود.

اما زندگی واقعی با نسخه‌های ساده‌ای که برای کنکور پیچیده می‌شود، همیشه کنار نمی‌آید.

آموزش مجازی، شبکه شاد و ارتباط با دوستان، بخشی از زندگی دانش‌آموزی بود. حذف کامل گوشی عملاً ممکن نبود.

آرش مسیر دیگری انتخاب کرد: حذف نکرد؛ مدیریت کرد

در روایت او، گوشی نه شیطان دوران کنکور است و نه ابزار بی‌ضرر؛ یک وسیله است که اگر مدیریت نشود، می‌تواند زمان و تمرکز را ببلعد و اگر مدیریت شود، می‌تواند بخشی از زندگی روزمره و آموزشی دانش‌آموز باقی بماند.

سه ضلع پشت یک موفقیت؛ خانه، مدرسه و رفاقت

آرش وقتی از انگیزه حرف می‌زند، دوباره به آدم‌ها برمی‌گردد. خانواده، معلم و دوست.

این سه واژه شاید ساده باشند، اما در سالی که یک نوجوان باید ساعت‌های طولانی با خودش و کتاب‌هایش تنها بماند، معنای دیگری پیدا می‌کنند.

خانواده، پناه روزهای خستگی است؛ معلم، راهنمای نقطه‌ای که دانش‌آموز در آن گیر کرده و دوست، کسی است که گاهی فقط حضورش می‌تواند فشار یک روز سخت را کمتر کند.

آرش هم مثل هر دانش‌آموز دیگری روزهایی داشته که خسته شده، از نتیجه آزمونش راضی نبوده یا حجم درس‌ها برایش سنگین شده است.

تفاوت در این نبوده که خسته نشده؛ تفاوت در این بوده که خستگی را با توقف اشتباه نگرفته است.

رتبه یک، پایان داستان نیست

حالا آن چند ثانیه اعلام نتیجه، تبدیل به خاطره‌ای شده که احتمالا سال‌ها در خانه محمدی روایت خواهد شد؛ گوشی کنار دست آرش، صدای رییس سازمان سنجش، نامی که ناگهان خوانده شد، دویدن پسر به سمت مادر، اشک‌های مادر و تماس تلفنی با پدری که می‌خواست خودش نتیجه را ببیند.

اما پشت این قاب خانوادگی، یک واقعیت بزرگ‌تر قرار دارد.

رتبه یک آرش، محصول یک تصمیم واحد نبود؛ مجموعه‌ای از تصمیم‌های کوچک بود، انتخاب اینکه کجا کلاس برود و کجا نرود، کدام منبع را انتخاب کند، چگونه آزمون را تحلیل کند، با گوشی چه کند، از چه کسی کمک بگیرد و بعد از یک نتیجه نامطلوب، چگونه دوباره به برنامه برگردد.

شاید همین است که روایت او را از داستان‌های معمول رتبه‌های برتر جدا می‌کند.

آرش نمی‌گوید برای رتبه یک شدن باید زندگی را تعطیل کرد؛ نمی‌گوید گوشی را دور بیندازید، همه کلاس‌ها را بروید یا یک مؤسسه خاص را انتخاب کنید.

روایت او از کنکور، روایت یک نوجوان است که در میان انبوه نسخه‌های آماده، تلاش کرده نسخه خودش را پیدا کند.

و حالا، چند ماه پس از آنکه میلیون‌ها داوطلب پشت صفحه‌های تلفن همراه و رایانه منتظر اعلام نتایج بودند، نام آرش محمدی در صدر ایستاده است؛ اما پشت این «یک»، نه فقط یک عدد، بلکه خانواده‌ای، معلم‌هایی، دوستانی، آزمون‌هایی، اضطراب‌هایی، اشتباه‌هایی و مهم‌تر از همه، روزهایی قرار دارد که او می‌توانست متوقف شود و نشد.

آرش محمدی همراه با علی حمزه‌ای، رتبه هفتم کنکور تجربی ۱۴۰۵، دو دانش‌آموزی که در ماه‌های نفس‌گیر کنکور، رقیب یکدیگر بودند اما رقابت میان آنها هیچ‌گاه به معنای فاصله گرفتن نبود.

آنها در یک مسیر قدم گذاشته بودند؛ مسیری که می‌توانست دو نفر را مقابل هم قرار دهد، اما برای آرش و علی، بهانه‌ای شد برای شکل گرفتن یک رفاقت واقعی.

وقتی نام آرش به عنوان رتبه یک کنکور تجربی ۱۴۰۵ اعلام شد، علی از شنیدن خبر آن‌قدر خوشحال شد که لحظه اعلام رتبه خودش را درست نشنید. شادی او برای موفقیت دوستش، پیش از آنکه نوبت به رتبه خودش برسد، تمام فضای آن لحظه را پر کرده بود؛ تصویری که شاید ساده به نظر برسد، اما معنای رقابت میان این دو را روشن می‌کند: رقیبانی که موفقیت یکی، شکست دیگری تعریف نمی‌شد.

آرش و علی در رقابت بودند، اما رفاقت را قربانی رقابت نکردند.

هر آزمون و هر رتبه، برای آنها فقط یک عدد نبود؛ فرصتی بود برای سنجیدن خودشان در مسیری مشترک.

در روزی که یکی از آنها در جایگاه نخست ایستاد و دیگری رتبه هفتم را به دست آورد، آنچه بیش از فاصله میان دو رتبه دیده می‌شد، نزدیکی دو دوست بود؛ رفیقانی که توانستند رقابت را به جای دیوار، به پل ارتباطی میان خودشان تبدیل کنند.